اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن ، صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ ، فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَةٍ ، وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناً ، حَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا
چهارشنبه, 15 تیر 1401 - Wednesday, 06 July 2022
کد خبـر : 286
تاریخ انتشار: شنبه, ۰۷ مرداد ۱۳۹۶ ۱۳:۵۵
دسته: شهید هفته
پرینت
ایمیل

مروری بر زندگی طلبه شهید حسن وردیانی/اموال یک روحانی بوشهری بعد از شهادتش

روحانی شهید حسن وردیانی در سال 1364 در خانواده ای فقیر و متدین و عاشق اهل بیت(ع) در شهر بوشهر متولد شد. پس از گذراندن دوران ابتدایی، و ورود او به مراحل بعدی تحصیل، پدرخود را از دست داد.

 

در دوران زندگی پرتلاطم این روحانی شهید، خصوصیات بارزی چون متانت و صداقت و شیرینی کلام توانسته بود از او انسانی بسازد که امروز فقدانش برای دوستان مشکل و برای جامعه مایه ی تاسف و تاثر شدید می باشد.

حسن در دوران کودکی با توجه به علاقه و احترام خاصی که نسبت به خانواده و دوستان خود داشت، احساس می کرد برای رسیدن به اهداف بلندش باید به خود متکی باشد و لاغیر. و مشکلات را هرچند سنگین باشد، با اتکا بر اراده خود و عنایت خداوند متعال از میان بردارد. او خیلی گشاده رو و مهربان بود، از کودکی نماز میخواند و با مسجد و نماز و روزه، الفت خاصی داشت. دردوران دبیرستان عضو انجمن اسلامی دبیرستان بود. خیلی به ورزش فوتبال و پینگ پنگ علاقه مند بود. شهیدان مرتضی و مصطفی شمسا، شهید عباس کبگانی، و شهید پیمان دوستان و هم بازی های وی بودند.

از بدو شروع انقلاب اسلامی، با کمال شجاعت و شهامت علیه نظام پوسیده ستم شاهی فعالیت می کرد و یکی از اعضای موثر جمعیت فداییان اسلام بود.

با شروع جنگ تحمیلی، همگام با برادران رزمنده خود، شهیدان حیدرحیدری، خسرو خسرویان، محمدرضا پیمان، و مصطفی شمسا، در قالب نیروهای فعال جنگ های نامنظم به فرماندهی شهید چمران، همرا با شهید مجید بشکوه عازم میادین جهاد شدند.

درعملیات فتح المبین به عنوان نیروی بسیجی شرکت کرد و از ناحیه پا مجروح شدکه مدت ها تحت مداوا بود. درحالی که هنوز جراحت پایش التیام نیافته بود، مجددا عازم جبهه ها گردید. در عملیات های گوناگونی از جمله عملیات رمضان، بدر، والفجر5، عملیات موفقیت آمیزو پرافتخار والفجر8 و فتح بندر استراتژیکی فاو، وسرانجام عملیات موفقیت آمیز کربلای5 نیز شرکت کرد.

حسن آرزو داشت روزی قادر باشد به عنوان روحانی و خدمت گذاری صدیق بتواند در خدمت امت شهیدپرور باشد. لذا در مدرسه امام صادق(ع) قم ثبت نام و شروع به تحصیل کرد.

با شروع عملیات کربلای5 همراه با تعدادی از برادران روحانی خود از طرف مدرسه علمیه قم به جبهه اعزام و در تاریخ 21/2/65 در همین عملیات به فیض شهادت نائل گردید.

او به طلبه بودن خود افتخار می کرد، و حتی با همان لباس روحانی شهید شد.

به روایت برادران شهید، احمد و حسین وردیانی

او بچه عجیبی بود و از همان کودکی حال و هوای خاصی داشت. عاشق دریا بود و همیشه به دریا می رفت. گویی زمزمه های دریا، روح مواج و بی قرارش را آرام می کرد.

جاذبه نماز و مسجد و خدا او را از دنیا می کند و به جاهایی می برد که برای ما گنگ و نامفهوم بود. گاهی بین نماز آن قدر گریه می کرد که نگرانش می شدیم و گمان می کردیم که از چیزی یا کسی مکدر شده! اما بعدها به این نتیجه رسیدیم که در عمق وجود او رازهایی نهفته است که برای ما قابل درک نیست. روح بلند او در عوالم ماوراء سیر می کرد.

alt

شهید حسن وردیانی هوش و استعداد فوق العاده ای داشت. با اینکه مرتب به جبهه می رفت، اما هیچ گاه از درس هایش عقب نمی ماند. او و دوستش با اینکه رشته تحصیلی سختی داشتند، اما معمولا با معدل 17 به بالا قبول می شدند.

حسن در دوران انقلاب و پخش اعلامیه ها و سایر فعالیت های انقلابی علیه رژیم بسیار فعال و آگاه بود. او در دبیرستان سعادت بوشهر تحصیل می کرد و مدرک دیپلمش را از همان جا گرفت. باشروع جنگ تحمیلی، از من خواست کمکش کنم که به جبهه برود. با هم نزد آقای میگلی رفتیم که ثبت نام کند، اما ایشان موافقت نکردند و گفتند چون سن شما کم است، نمیتوانیم اعزامت کنیم. هرچه اصرار کردیم، نپذیرفت. و حسن بسیار ناراحت شد و گریه کرد.

خیلی دست و دل باز بود و پول خوبی را که از سپاه دریافت می کرد وقف مستمندان می کرد. وقتی هم شهید شد، اموال او فقط یک چمدان و یک کیسه نایلونی بود که مقداری لباس در آن داشت. که آن را هم به مستمندان بخشیدیم.

خاطره ای از زبان برادر:

ایام نوروز و روز اول عملیات فتح المبین بود که خبر آوردند حسن زخمی شده. حسن به شیراز منتقل شده بود. ما شب حرکت کردیم و حوالی سحر به شیراز رسیدیم و به بیمارستان رفتیم. سه روز از زخمی شدن حسن می گذشت و به ما نگفته بودند که از چه ناحیه ای زخمی شده است. رفتیم و دست به دامن نگهبان بیمارستان شدیم و از او تقاضا کردیم که ترتیبی بدهد تا بتوانیم وارد بیمارستان شویم. چون خیلی شلوغ بود، ما را راه ندادند. ما به او التماس کردیم و گفتیم: مریض مجروحی داریم و باید حتما او را ببینیم. گفت: مریضتان اهل کجاست؟ گفتیم: اهل بوشهر. همین که کلمه بوشهر از دهان ما خارج شد، گفت: بیایید و سریع او را ببرید. متعجبانه گفتم: چرا؟! گفت: از صبح که بلند می شود مریض ها را دور خودش جمع می کند و با آنها بگو و بخند راه می اندازد تا شب که بخواهد بخوابد. بیمارستان از دست او در امان نیست... گفتم : با این وضعیت او را کجا ببریم؟ گفت: او را به بیمارستان دنا ببرید، آنجا دیگر نمی تواند

بازیگوشی کند.

نحوه خبر شهادت او به مادر و برادران خود

ساعت 10 شب آقای خسرویان خبر شهادت حسن را به من (برادر حسن) داد. و من چون از بقیه صبورتر بودم، گفتم رحمتی است که نصیب او شده است. خودم این خبر را به دو برادر دیگرم رساندم. و چون همه انتظار چنین چیزی را داشتیم، برادرم احمد هم گفت اتفاقی است که پیش آمده و این خواست خود حسن بود. وقتی خبر شهادت حسن را به برادر یزرگترمان رضا رساندیم، چون ایشان تا حدودی سرپرستی ما را بر عهده داشت، خیلی ناراحت شد. آن شب به مادر چیزی نگفتیم. صبح از من سوال کرد که : چه اتفاقی افتاده است؟ گفتم حسن زخمی شده است. در منزلمان اتاقی بود که متعلق به مادرم و حسن بود. مادرم با چشم گریان به آن اتاق رفت و همان طور که بی قراری می کرد و اشک می ریخت خواست او را پیش حسن ببریم. ناچار شدیم حقیقت را به او گفتیم. بعد هم او را به غسال خانه بردیم و پیکر برادرشهیدمان را به او نشان دادیم. بعد از آن ناراحتی اش کمتر شد و آرام گرفت.

بخشی از وصیت نامه شهید حسن وردیانی

مادرم ناراحت نباش، چون که امانتی بودم در دست تو و تو هم این امانت را به صاحب اصلی اش تحویل دادی. این راهی است که خودم رفتم و مشتاقانه دویدم. و هیچ قدرتی هم نمی توانست ما را از این راه برگرداند. زیرا انسانیت و عشق را در این راه می دیدیم. خودت هم می دانی که آخر این راه به چه جایی ختم می شود. به جایی که باید جان را در راه خدا داد، که ای کاش صد جان داشتم تا در راهش بدهم.

و ای برادران و خواهرانم! دلم می خواهد به خاطر رضای خدا، شما هم صابر باشید و پیرو ولایت فقیه باشید. امربه معروف و نهی از منکر یادتان نرود تا جامعه خوبی داشته باشیم. و شما ای خواهرانم؛ پیام شهیدان از صدر اسلام تاکنون این است که حجابتان را رعایت کنید و زینب وار به زندگی خود ادامه بدهید و با حجاب خود حافظ خون شهیدان و انقلاب باشید. و ای امت حزب الله شما هم که الحمدلله در صحنه بوده اید، این حضور خود را ادامه داده و پشتیبان ولایت فقیه باشید تا آسیبی به این مملکت نرسد تا امام زمان(عج) خودش بیاید. شرکت در نماز جمعه و سنگرهای مساجد و خواندن دعا یادتان نرود.

نظر شما؟  
+ 0
مخالفم + 0
Bookmark and Share
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

نوشتن دیدگاه